امیر عطاامیر عطا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

امیرعطا جون Amir Ata Jon

سلام به همه دوستای گلمون... باورم نمیشه بازم اومدم اینجا، به زودی اینجارو به روز می کنم... 🤩🤩

اندر احوالات

95-8-8 گلکم سلام..  برات عکسای این مدتو میذارم و توضیح میدم... این عکس برای شهریور ماهه که خاله جونی ها برای دیدنمون اومده بودن..به خاطر مشهد رفبن مون. این روزها کلا به نقاسی و رنگ آمیزی علاقمند شدی.. این یکی از اون عکساییه که محدثه جون ازت می گیره.. 1باری که دسته جمعی با اتوبوس میرفتیم مهمونی و پسر عشق اتوبوس من.. صبح روز غدیر ..کنار بابا جونی گل.. پارک رفتن های آخر تابستونییی.. از شکار های محی جون.. اینجام اوایل پاییزه .. پسرم داره آفتاب می گیره.. ...
8 آبان 1395

از رمضان

95-5-6 نازنینم 1 سری عکس هم از ماه رمضون امسال جا مونده که برات میذارم... سر سفره های افطاری خودمون.. اینم اولین شب احیا بود... و اینم 1 شب دیگه که مامان جون و حاج بابا و باباجون مهربون خونمون مهمون بودن و تو تازه از خواب پاشدی و با دیدن سفره خوشحال شدی که مهمون داریم..برای عکس گرفتن عجله داشتی.. اینم از خرید های خالجون برای تو توی 1 روز گرم رمضونی که باهم رفتین خرید.. و وقتی مهمون خونه خالجون ریحانه بودیم...و شما طبق معمول تو ماشین خوابیدی و اول اینجوری بودی.. و روز آخر ماه رمضون که برای افطار رفتیم بیرون ...البته بابای...
6 مرداد 1395

بهارانه 95

95-3-26 نازنینم بهار 95 رو هم پشت سر گذاشتیم.. توی این مدت پارک رفتن های شما به راه بود.. عکسای این مدتو برات میذارم با توضیحاتشون.. 1 باری که با خاله جونیا رفتیم پارک.. عصر یکی از روزای بارونی که مامانی رفته بود دندونپزشکی و موقع برگشت شما اینو خریدی...که البته هم فقط یکمی لیسش زدی و نخوردیش.. روز پدر 95 که همه پیش باباجون بودیم.. شیطونی های پسرم.... هر بار با مامان جارو می کشی....... بابلز بازی......... شب قبل از نیمه شعبان که برای کمک تو تزیین خونه خالجون رفته بودیم.. ...
26 خرداد 1395

پاییزه و پاییزه

94-9-7 شاهزاده من... عزیزکم این هم مربوط به ماهگرد قبلیته.. و گاهی که با مامان نماز میخونی ...   و تولد محیا جونی تو خونه باباجون....  و کادوی پسرم به دختر خالش یا به قول خودت دوستم.. و اینو هم که خاله جونی هم برای محیا و هم برای تو خریده بود...خاله جون ها همیشه حواسشون به پسملم هست.. 1 امیر عطا 3 سال و 8 ماه و 13 روزه ست. گل مادر شب هات آروم و پرستاره..رویاهات رنگی و شیرین.. ...
7 آذر 1394

به رنگ عطا

94-6-18 نازنینم دیگه چیزی از تابستون هم نموند و به پایان سه و نیم سالگی تو.. عزیزکم روزی میاد که ایشالله من و شما این روزها در تدارک وسایل مدرسه ت خواهیم بود ... مادر و پسری. امسال محیا برای پیش دبستانی ثبت نام کرده . تو هم از خیلی وقت پیش مدرسه مدرسه می کنی..  مدام میگی جورابامو بده خودم بپوشم..غذامو خودم.. این کار خودم.. اونکار خودم..وگرنه مدرسه نمیذارن منو!! همش ازم درباره مدرسه میپرسی..معلم..بچه ها.. امیدوارم به وقتش هم اینقدر علاقمند به مدرسه باشی گلم. خب بریم سراغ عکسا.... مهمونی هاییکه به مناسبت رفتن خالجون اینا بود... این از دسر خونه خودمون... سالاد الویه ...
18 شهريور 1394

می گذرونیم

94-5-31 عزیزکم سلام.. پسر نازنینم مامانی یکم تنبل شده.. دی ره دیر میام اینجا ولی خب آخه این روزها هم حسابی سرمون گرمهه...خاله جون آمنه داره میره مکه ایشالله و حسابی مشغولیم.. پسر منم که این روزها حسابی آقا شده و بلبل زبون.. دیگه واقعا مرد شدی....بیشتر کارات تکرار کارای باباست... تو ماشین که می شینیم تا برسیم مقصد دایم در حال ماشین روندنی...امممممممممم..اممممممم و جالب اینکه با گاز دادن های بابایی هم خودتو مچ می کنی.. این روزها همش دوسداری با بچه هابازی کنی و گاهی اگه بازیت ندن یا خسته شن و ... حسابی گریه زاری راه میندازی..آخه تو گروه دخترا تنها افتاده پسر گلم.. این پستو دارم با عجله برات می...
31 مرداد 1394

تابستون...

94-5-1 عزیزکم سلام... ماه رمضون تموم شد با همه خوبی هاش.. یکمی گرما اذیت می کرد و کلا حال نداشتم برای خیلی از کارها...یکیشم آپ کردن وبلاگت بود.. گلم بعد از کمک به من برای چیدن سفره..حتما دعا هم میخونیدی آماده مهمونی رفتن.. این گیره هارو زدی به لباست و میگی مامان من پلیسم... یه مدتیه به لطف یکی از دوستان توی 1 گروهی عضو شدیم و سرگرم فعالیت و کاردستی ... هستیم.. فروشنده شدی.. نازنین پسرم خدا همیشه پشت و پناهت... ...
1 مرداد 1394

اردیبهشت بارونی

94-2-16    چهارشنبه یه مدتیه که 2باره هوای بهار بدجوری روم اثر گذاشته البته از نوع عکسش... زیاد سرحال نیستم.. اونم با این وقایع اخیر.. حوصله خیلی کارارو ندارم.نمیدونم این همه بی حوصلگی از کجا میاد سراغم..این همه غم چیه رو دلم.... خدارو شکر که گلی چون شمارو هم به زندگیمون هدیه کرده وگرنه که....   عزیزم تحمل می کنم ....تحملمو بیشتر می کنم به خاطر تو و بابایی..  یه روز که دست به قیچی شدیم و شما که خیلی این کارارو دوس داری حسابی لذت بردی از آموزش و البته بازی... و همینطور هی شما درخواست اشکال بیشتری دادی و من بریدم و تو چسبوندی.. و با اضافه هاش...
16 ارديبهشت 1394

برگی از این روزها

94-2-1     سه شنبه گل پسری که این روزها حسابی دست به قلم شدی و البته بیچاره تموم شلواراتم از آثارت بی نصیب نمی مونن   البته کاملا غیر عمدی ...خودتم ناراحت میشی وقتی ماژیکت ناخواسته میخوره به جایی پسر با سلیقه م... علاقه ت به نقاشی این روزها زیاد شده...چه تو تبلت و چه رو وایت برد و کاغذ... امروز تو یکی از کتابات (خودم بلدم) عکس مداد شمعی دیدی و میگی "مامان منم از این مداد بزرگا"... منظورت از بزرگ همون کلفته...   چند وقت پیش تو وب یکی از دوستان خوندم که میگفت مداد رنگی کلفت هم موجوده...حالا اگه پیدا کنم حتما میخرم برات.... فارسی صحبت کردنت روزبروز ...
1 ارديبهشت 1394